هرم نفسها در گلوی چای می گفت      بوسه زدی بر شانه های استکانم …

رقص

موج

غزل

[ خانه ]
[ پست الکترونيک ]


[لوگو  ]

رقص موج غزل

 




Free Web Counter
کسانیکه از شهرویور هشتاد وسه به آلونکم سر زدند



[آرشيو]

*آرشیو روزانه *

 


[دوستان]


غزل امروز

 واران


خانوم دکتر عزیز


عمه عزیز خودم


روح تکانی


پشت دیوارها


ساحل نشین اشک


کرگدن


آدمک


شاعرانه ها


خون خامه


اتاق 203


می خواهم خودم باشم


آقا طیب


صندلی لهستانی


غزلسرا


باغکوچه


تو اتفاق تازه ای


یک شعر ترش


سایه های شرجی


هفت قدم تا تو


وبلاگ دو نفره


حیات خلوت


معصومیت از دست رفته


بهاراندام


بوتیمار


از مخمل وابریشم


شیدایی


آخرین پنجره


جان غزل


Cut Way


مه آلووود


پلاک هفت


اسپریچو


هویجوری


غزل پست مدرن


وارانی


میرزا قلمدون


زاینده رود


محمد ویسی


دلواژه


باد در موهایش


شب بو


زمستان است


تکرار فرمان نمی تابد


یمگان


پیامبر مجنون


کلاغ زرد روی سیم



ساده دل


رهیاد


ییلاق


ستاره صبح


تیر و کمان


بچه های سده



حدیث لزر غلامی



کالیوه




 

Monday, December 25, 2006

بازی
سلام

ابتدا عنوان کنم که من مثل خیلی از وبلاگیها به یک بازی دعوت شدم. در این بازی هر نفر، پنج ویژگی از خودش رو در اختیار خواننده هاش قرار میده!ویژگیهای عجیبی که شاید خیلی شناخته شده نباشه و برای شخصیت شناسی اون فرد خیلی مفیده ... اونوقت پنج نفر دیگه رو به بازی دعوت می کنه .

خب گاهی اوقات اینجور بازیها بد نیست.مخصوصاً برای آدمی مثل من که اکثراً خودش روهم نمیشناسه! راستش فکر می کنم برای من، پنج تا ویژگی خیلی کمه ولی چون قانون بازی اینه مجبورم از میون اینهمه شخصیت درب و داغونی که دارم ، اونایی که مهم و اعجاب آورتره و کمتر کسی می دونه رو کنم :


اول : غیر از دوستان خیلی صمیمی ام کمتر کسیه که بدونه من بچه کجام...همیشه جوری وانمود کردم که یا طرف نفهمه یا اگه خیلی پاپی شد، از پرسیدن سوالش پشیمون بشه.راستش تا ترم دوم دانشگاه به همه می گفتم ولی وقتی دیدم که با شنیدن اسم شهرم همه ترشرویی می کنند و به یه چشم دیگه به من نگاه می کنند ، منصرف شدم.
من اصلاً آدم ناسیونالیستی نیستم و به قول محسن باقرلو برام مهم نیست ایران دنیا میومدم یا مجارستان یا افغانستان....بنابراین پنهان کردن نام شهری که در آن هجده سال زندگی کردم و بزرگ شدم و به لطف توجه دولتمردان و صدا و سیمای عزیز بدنام ترین و دور افتاده ترین شهر دنیا شده، برام زیاد هم سخت نبود.

من بچه زاهدانم ، متولد تهران، از پدری یزدی – کرمانی و مادری خراسانی...که از زمانی که دانشجو شدم در خانه مادر بزرگم در تهران زندگی می کنم.
نه عامل فروش تریاکم و نه عضو القاعده، با افکار و خط و خطوط اهل تسنن تا حدود بسیار زیادی آشنام و دوستشان دارم، ولی شیعه علویم!

دوم : همیشه در ابتدایی و راهنمایی کمترین نمره من انشا بود. از این درس متنفر بودم. یادش بخیر توی ابتدایی مامانم رو به زور فرستادم مدرسه تا انشایی که به من هفده داده بودند بیست کنن تا معدل امتحتن نهاییم بیست بشه!!! خوب یادمه دوازده ساله بود که معلم ادبیاتی به نام آقای میرشکار منو تشویق به توصیف طبیعت کرد..کم کم متن ادبی می نوشتم...دو سه تا داستان هم نوشتم که در سال هفتاد و چهار به مرحله کشوری مسابقات ادبی دانش آموزی- رامسر - راه پیدا کرد. در اونجا بود که با بچه هایی مثل محمد سعید میرزایی،سید ضیا قاسمی ، هاشم کرونی ، سید رضا محمدی ، امیر مرزبان و ... آشنا شدم و اولین بارقه های شعر در من شکوفه زد :

من از دیار کویرم ، بهار یعنی چه ؟!
شکوفه چیست و یا لاله زار یعنی چه؟!
همیشه پرسش من از خودم همین بوده ست
که روی شیشه عینک ، بخار یعنی چه؟!!
.
.
.

سوم : من از پنج سالگی به طرز وحشتناکی چاق شدم، در چهارده سالگی با قد 150 حدوداً 92 کیلو بودم.
تا اینکه یهو و بدون کمک از پزشک یا کس دیگری درعرض 11 ماه 35 کیلو کم کردم . من تا چند سال پیش رژیم بسیار سختی داشتم و از سال هفتاد و شش لب به برنج نزدم. البته الآن به اون سختیها نیست ولی رعایت می کنم
همه اینها رو گفتم که بگم من کودکی سختی داشتم....همیشه از نگاهها و پچ پچهای مردم می ترسیدم و هنوز هم می ترسم. در دوران کودکیم مسیر مدرسه ام از کنار یک راهنمایی دخترانه می گذشت که تفریح اونا این بود که من از جلوی مدرسه شون رد شم و بزنن زیر خنده !!!!....برای همین هنوز که هنوزه از صدای چند تا دختر که پچ پچ می کنند و می خندند متنفرم!!.....یادمه منو به عنوان استاد هندسه المپیاد ریاضی به یه مدرسه دخترونه دعوت کردند، از جلسه دوم دیگه نرفتم.

چهارم : من عاشق رشته کامپیوتر بودم...یعنی تموم مدتی که برای کنکور جون می کندم به این رشته فکر می کردم...همیشه از عمران و برق متنفر بودم...روزی که رتبه های کنکور رو دادند از اونجایی که اون سال (سال هشتاد) رشته کامپیوتر تو بورس بود ، فهمیدم کامپیوتر تهران قبول نمی شم...از طرفی با خودم عهد کرده بودم 30 تا رشته اولم رو کامپیوترای اینور اونور بزنم...اما یک نفر منو قانع کرد که خوندن رشته آبیاری گیاهان دریایی در تهران بهتر از کامپیوتر شهرستانه...تا اینکه من برق زدم و قبول شدم.
در واقع در یک شب سرنوشت خودم رو رقم زدم وگرنه من در واقع باید دانشجوی کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان بودم...نه برق خواجه نصیر!!!
تا سال سوم هم از رشته ام متنفر بودم و اصلاً درس نمی خوندم...اما یهو متحول شدم و عاشق درس شدم و الآن هم دانشجوی ارشدم!

پنجم : بدون شک سخت ترین اعتراف زندگیم اینه که من به هیچ وجه من الوجوه عروض و حتی تقطیع کردن رو هم بلد نیستم...بچه تر که بودم هجاها رو با انگشت می شمردم و حالا هم با خودم بلند بلند می خونم تا دستم بیاد....اگه می بینید موقع شعر خوندن داد می زنم مال اینه که اصلاً من موقع سرایش شعر اینطوریم.همیشه توی خیابون ملت منِ دیوونه رو که داد می زنم و شعر می گم به هم نشون میدن !!



به عنوان ادامه بازی دوستان زیر رو دعوت می کنم :

راضیه خانوم ایمانی پشت دیوارها


امیر مرزبان اتاق 203


احسان پرسا ساحل نشین اشک


آقا طیب آقا طیب





 

 

template designed by www.IranTemp.com