سوم : من از پنج سالگی به طرز وحشتناکی چاق شدم، در چهارده سالگی با قد 150 حدوداً 92 کیلو بودم.
تا اینکه یهو و بدون کمک از پزشک یا کس دیگری درعرض 11 ماه 35 کیلو کم کردم . من تا چند سال پیش رژیم بسیار سختی داشتم و از سال هفتاد و شش لب به برنج نزدم. البته الآن به اون سختیها نیست ولی رعایت می کنم
همه اینها رو گفتم که بگم من کودکی سختی داشتم....همیشه از نگاهها و پچ پچهای مردم می ترسیدم و هنوز هم می ترسم. در دوران کودکیم مسیر مدرسه ام از کنار یک راهنمایی دخترانه می گذشت که تفریح اونا این بود که من از جلوی مدرسه شون رد شم و بزنن زیر خنده !!!!....برای همین هنوز که هنوزه از صدای چند تا دختر که پچ پچ می کنند و می خندند متنفرم!!.....یادمه منو به عنوان استاد هندسه المپیاد ریاضی به یه مدرسه دخترونه دعوت کردند، از جلسه دوم دیگه نرفتم.
چهارم : من عاشق رشته کامپیوتر بودم...یعنی تموم مدتی که برای کنکور جون می کندم به این رشته فکر می کردم...همیشه از عمران و برق متنفر بودم...روزی که رتبه های کنکور رو دادند از اونجایی که اون سال (سال هشتاد) رشته کامپیوتر تو بورس بود ، فهمیدم کامپیوتر تهران قبول نمی شم...از طرفی با خودم عهد کرده بودم 30 تا رشته اولم رو کامپیوترای اینور اونور بزنم...اما یک نفر منو قانع کرد که خوندن رشته آبیاری گیاهان دریایی در تهران بهتر از کامپیوتر شهرستانه...تا اینکه من برق زدم و قبول شدم.
در واقع در یک شب سرنوشت خودم رو رقم زدم وگرنه من در واقع باید دانشجوی کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان بودم...نه برق خواجه نصیر!!!
تا سال سوم هم از رشته ام متنفر بودم و اصلاً درس نمی خوندم...اما یهو متحول شدم و عاشق درس شدم و الآن هم دانشجوی ارشدم!
پنجم : بدون شک سخت ترین اعتراف زندگیم اینه که من به هیچ وجه من الوجوه عروض و حتی تقطیع کردن رو هم بلد نیستم...بچه تر که بودم هجاها رو با انگشت می شمردم و حالا هم با خودم بلند بلند می خونم تا دستم بیاد....اگه می بینید موقع شعر خوندن داد می زنم مال اینه که اصلاً من موقع سرایش شعر اینطوریم.همیشه توی خیابون ملت منِ دیوونه رو که داد می زنم و شعر می گم به هم نشون میدن !!
به عنوان ادامه بازی دوستان زیر رو دعوت می کنم :
راضیه خانوم ایمانی پشت دیوارها