هرم نفسها در گلوی چای می گفت      بوسه زدی بر شانه های استکانم …

رقص

موج

غزل

[ خانه ]
[ پست الکترونيک ]


[لوگو  ]

رقص موج غزل

 




Free Web Counter
کسانیکه از شهرویور هشتاد وسه به آلونکم سر زدند



[آرشيو]

*آرشیو روزانه *

 


[دوستان]


غزل امروز

 واران


خانوم دکتر عزیز


عمه عزیز خودم


روح تکانی


پشت دیوارها


ساحل نشین اشک


کرگدن


آدمک


شاعرانه ها


خون خامه


اتاق 203


می خواهم خودم باشم


آقا طیب


صندلی لهستانی


غزلسرا


باغکوچه


تو اتفاق تازه ای


یک شعر ترش


سایه های شرجی


هفت قدم تا تو


وبلاگ دو نفره


حیات خلوت


معصومیت از دست رفته


بهاراندام


بوتیمار


از مخمل وابریشم


شیدایی


آخرین پنجره


جان غزل


Cut Way


مه آلووود


پلاک هفت


اسپریچو


هویجوری


غزل پست مدرن


وارانی


میرزا قلمدون


زاینده رود


محمد ویسی


دلواژه


باد در موهایش


شب بو


زمستان است


تکرار فرمان نمی تابد


یمگان


پیامبر مجنون


کلاغ زرد روی سیم



ساده دل


رهیاد


ییلاق


ستاره صبح


تیر و کمان


بچه های سده



حدیث لزر غلامی



کالیوه




 

Saturday, February 12, 2005

سرنوشت



کاشان نه!...اهلِ قریه ای از آن حوالی ام
یعنی که یک دهاتی ام و دست خالی ام
در تار و پود خاطره هایم نشسته است
گرد و غبار کودکی و خردسالی ام
من مادری نداشتم اما شنیده ام
فرزندِ دست های زنانِ اهالی ام
کارم همینکه نقش تو را صبح تا غروب
می بافم عاشقانه به دارِ خیالی ام
جای غذا - به دست تو- « پا » خورده ام عزیز!
پس طعمِ دردِ عشق، شده خوب حالی ام !
اینجا لگد بزن که من آدم نمی شوم...
تا با صدای پا ، نَدَهی گوشمالی ام
موها - نه ریشه ها- به تنم راست می شود
چون می کند هوای تو حالی به حالی ام
*
اصلاً به من نیامده عاشق شوم… بخند
امشب به سرنوشت من و خوش خیالی ام :

روزی به روی « دار » به دنیا بیایی و ...
عمری به گوش خویش بخوانی که ...قالی ام




اينجا نظر بدين - ردپاي دوست




 

 

template designed by www.IranTemp.com