هرم نفسها در گلوی چای می گفت      بوسه زدی بر شانه های استکانم …

رقص

موج

غزل

[ خانه ]
[ پست الکترونيک ]


[لوگو  ]

رقص موج غزل

 




Free Web Counter
کسانیکه از شهرویور هشتاد وسه به آلونکم سر زدند



[آرشيو]

*آرشیو روزانه *

 


[دوستان]


غزل امروز

 واران


خانوم دکتر عزیز


عمه عزیز خودم


روح تکانی


پشت دیوارها


ساحل نشین اشک


کرگدن


آدمک


شاعرانه ها


خون خامه


اتاق 203


می خواهم خودم باشم


آقا طیب


صندلی لهستانی


غزلسرا


باغکوچه


تو اتفاق تازه ای


یک شعر ترش


سایه های شرجی


هفت قدم تا تو


وبلاگ دو نفره


حیات خلوت


معصومیت از دست رفته


بهاراندام


بوتیمار


از مخمل وابریشم


شیدایی


آخرین پنجره


جان غزل


Cut Way


مه آلووود


پلاک هفت


اسپریچو


هویجوری


غزل پست مدرن


وارانی


میرزا قلمدون


زاینده رود


محمد ویسی


دلواژه


باد در موهایش


شب بو


زمستان است


تکرار فرمان نمی تابد


یمگان


پیامبر مجنون


کلاغ زرد روی سیم



ساده دل


رهیاد


ییلاق


ستاره صبح


تیر و کمان


بچه های سده



حدیث لزر غلامی



کالیوه




 

Monday, October 25, 2004

دختر قهوه چی

تقدیم به دمِ گرم آدمک عزیز و یک زوج دوست داشتنی که در حس این غزل با من شریک بودند.


هی بوی گلاب و نسترن می دادی
آن لحظه که کار ، دست من می دادی!
فواره ی قهوه خانه می رقصید از
آبی که به باغ پیرهن می دادی
هم توی نگاهم ، ... استکان می شستی
هم حسّ قشنگِ تر شدن می دادی
سرخیِ دو گونه ات ذغالی می شد
« قلیان دو سیب »، دست من می دادی
دود از جگر کبابمان بر می خاست
تا اینکه مجال پک زدن می دادی
من سمت لب تو فوت می کردم ، آه!
تو غنچه به حالت دهن می دادی
موهای تو روی سایه ات گل می داد
تا تکیه به بید و نارون می دادی
...
مجنون فراری ام ولی باور کن
آن لحظه تو کار، دست من می دادی!



اينجا نظر بدين - ردپاي دوست




 

 

template designed by www.IranTemp.com